بهلول

نوشته شده توسط :ز.ص
شنبه 22 خرداد 1389-11:30 ب.ظ

سفری برای بهلول پیش آمد و او به بصره رفت چون باید چند روزی را در شهر بصره می ماند، یک خانه ی قدیمی، اتاقی را اجاره کرد.

در آن روزها، هوای بصره طوفانی بود و بادهای تندی می وزید.

بهلول، شب را به اتاق رفت تا استراحت کند، اما باد زوزه می کشید و شلاق بر در و دیوار اتاق می کوبید.

بهلول چشم بر هم گذاشت و سعی کرد تا به خواب برود.

بهلول از جای برخاست و در و پنجره اتاق را بازرسی کرد و دید که آنها محکم هستند و صدایی از آنها بلند نمی شود.

بهلول به گوشه ی اتاق رفت و همان طور که سر پا ایستاده بود، گوشهایش را تیز کرد. بعد از لحظه ای کوتاه فهمید که صدای (جرق، جرق) از تیرهای چوبی سقف شنیده می شود!

پیش خودش گفت وقتی تیرهای چوبی سقف به صدا درآید، حادثه ای وحشتناک در انتظار است.

بهلول بلافاصله به سراغ صاحبخانه رفت.

صاحبخانه با قیافه ای اخم آلود و عصبانی در مقابل بهلول ظاهر شد و پرسید: چه خبر است.

بهلول به اتاق خودش اشاره کرد و گفت: تیرهای سقف اتاق من صدای ناهنجاری دارد.

صاحبخانه فانوس را به زمین گذاشت بعد از بهلول پرسید:

متوجه نمی شوم که مقصود تو چیست؟ گفتی که چه می شود؟

بهلول بار دیگر وحشت خود را از صداهایی که می شنید اعلام کرد و گفت: می ترسم که سرانجام تیرهای سقف شکسته شود و بر سرم ریزد.

صاحبخانه که از ماجرا خبر داشت و می خواست با بهلول شوخی بکند.

گفت: حضرت آقا! شما نباید از شنیدن این صدا وحشت کنید زیرا که آدم با ایمان و خداپرستی هستید.

بهلول با خونسردی فراوانی که همیشه از خودش نشان می داد گفت: آقای عزیز! ایمان و خداپرستی چه ربطی به پوسیدگی سقف اتاق دارد؟

صاحبخانه که پیش خودش فکر می کرد بهلول آدم ساده ای است و می تواند او را گول بزند، گفت: جناب شیخ! همه ی موجودات مشغول گفتن ذکر خدا هستند. تیرهای چوبی اتاق شما نیز مشغول ذکر گفتن هستند و این صدایی که می شنوید همان صدای ذکر آنها است!

بهلول تبسمی کرد و گفت: شما درست می گویید، اما چون ذکر خداوند سرانجام به سجده آنها می رسد، من می ترسم که این تیرها به سجده بیفتند. پس بهتر است که زودتر فکری برای من بکنید.

صاحبخانه وقتی این پاسخ را شنید، دانست که بهلول مرد هوشیاری است و نمی تواند او را گول بزند، پس تصمیم گرفت تا اتاق بهلول را عوض کند و اتاق مناسب تری در اختیار او بگذارد.





نظرات() 

لقمان

نوشته شده توسط :ز.ص
شنبه 22 خرداد 1389-11:27 ب.ظ

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی. پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است. و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست.





نظرات() 

مهربان ترین

نوشته شده توسط :ز.ص
سه شنبه 18 خرداد 1389-09:33 ب.ظ

خداوند مهربان به تمامی بندگان خود نظر لطف فراوانی دارد تا آنجا كه به بنده خود می‌گوید:

«بنده من! نماز شب بخوان كه آن یازده رکعت است».

اما بنده به خدا می‌گوید: خدایا! خسته‌ام نمی‌توانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم.

بنده من! دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر را بخوان.

اما بنده به خدا می‌گوید: خدایا! خسته‌ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

بنده من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان.

اما بنده به خدا می‌گوید: خدایا! سه رکعت زیاد است.

بنده من! فقط یک رکعت نماز وَتر را بخوان.

اما بنده به خدا می‌گوید: خدایا! امروز خیلی خسته شده‌ام آیا راه دیگری ندارد؟

بنده من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان بکن و بگو یا الله.

اما بنده به خدا می‌گوید: خدایا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم خواب از سرم می‌پرد!.

بنده من! همانجا که دراز کشیده‌ای تیمم کن و بگو یا الله.

اما بنده به خدا می‌گوید: خدایا! هوا سرد است و نمی‌توانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم.

بنده من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب می‌کنیم.

اما بنده اعتنای نمی‌کند و می‌خوابد.

پس خداوند به ملائكه خود می‌گوید: ملائکه من، ببینید من اینقدر ساده گرفتم اما بنده من بی‌اعتنا است و خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده است.

خداوند، دو بار او را بیدار کردیم اما باز هم خوابید.

ملائکه من، در گوشش بگوید پروردگارت منتظر توست.

پروردگارا باز هم بیدار نمی‌شود!

اذان صبح را می‌گویند هنگام طلوع آفتاب است.

ای بنده بیدار شو نماز صبحت قضا میشود.

خورشید از مشرق سر بر می‌آورد خداوند رویش را بر میگرداند و می‌گوید:

ای ملائکه من، آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox